میقات او لشگر محمد رسول الله (ص) بود و تار و پود احرامش تقوا و تزکیه . هروله اش در خاکریزهای عشق جان می گرفت . آنگاه که محرم شد ، عشق با شیرین ترین لهجه ها با او همکلام شد . طواف کعبه اش ، اوج پرواز دلدادگی بود . طواف را با پای ارادت در هفت شهر عشق به جا آورد و نماز طوافش در قیام و قعود اقاقیا به سرخی نشست . شعله ور در عرفان عرفات (( لا اعبدما تعبدون )) را با صدای رسا برای برائت از مشرکان ادا کرد . در شبانگاه مشعر ، زمزمه وجه الهی بر روح منتظرش باریدن گرفت . در سرزمین ایمان و تمنا ، جواز رهایی یافتی که منایت کربلا بود . تو از حج مقبول ، پای در جهاد مشکور نهادی و پاداش جاودان و گوارا یافتی و مصداق ، روش (( عند ربهم یرزقون )) شدی.
در این جا شایسته آن دیدم که به زندگی حاج عباس ورامینی از زبان مادرش بپردازم . چرا که کلام مادر از سر اخلاص ناب است و تاثیر و جذابیتی جادویی دارد :
(( شبی خواب دیدم که در بیابانی ساکت و پر رمز و راز هستم . در مقابلم تپه ای پر از مروارید زیبا و درخشنده بود . مردی روحانی و نورانی در کنار تپه قدم می زد . عمامه ای سفید بر سر داشت وقتی نزدیک تپه شدم ، آن مرد نورانی ، یکی از مرواریدها را نشانم داد و گفت که این مروارید از آن توست . مروارید را برداشتم . مروارید درخشندگی عجیبی داشت . خوابم را برای کسی تعریف کردم و او تعبیرش این بودکه خداوند به تو فرزندی می دهد که نمونه است . بدنبال این خواب ، خداوند به من فرزندی عطا فرمود که زیبا و دوست داشتنی بود . (( عباس )) ظهر۵بهمن ماه ۱۳۳۳ چشم به جهان گشود . من و پدرش تمام سعی و تلاشمان این بود که در تربیت عباس ، از هیچ کوشش فرو گذار نباشیم . او از کودکی شاد و با نشاط بود . دوره ابتدایی را در مدرسه (( جعفری )) در پاچنار گذرانید . دوره متوسطه و دبیرستان را در مدرسه (( علمیه )) سپری کرد . عباس بچه ای مذهبی ، فعال و زرنگ بود . از نوجوانی ، وقتی که محرم می شد ، دوستان و همسالانش را در محل جمع می کرد و هیات تشکیل می داد و به سینه زنی و زنجیر زنی می پرداختند . ده روز اول محرم در خانه پیدایش نمی شد . عاشق سید الشهدا (ع)بود . در محل ، به او عباس علمدار می گفتند .

دوران تحصیل دانشگاه
عباس پس از گرفتن مدرک دیپلم به سربازی رفت . به رغم میل باطنی وارد ارتش شد ، چرا که اصلاً دوست نداشت به رژیم شاه خدمت کند . از این رو خاطرش افسرده بود . پس از گذرانیدن دوره سربازی ، در کنکور شرکت کرد و در دانشگاه ، رشته ((تربیتی کودک )) پذیرفته شد . به رشته اش علاقه داشت. همزمان با تحصیل به پرورشگاهها می رفت و همچون یک پدر مهربان به کودکان بی سر پرست خدمت می کرد . بیشتر شبها در پرورشگاه بیدار می ماند و با مهربانی به تر و خشک کردن بچه ها می پرداخت .

دوران انقلاب
همزمان با اوج گیری انقلاب ، با شور و اشتیاق زاید الوصف در راهپیماییها شرکت می کرد آن روزهایی که قرار بود حضرت امام خمینی (ره) از پاریس تشریف آورد . عباس سراسر شب در سرمای زمستان ، در بهشت زهرا ، با چند نفر از دوستانش ، برای حفظ جان امام ماند . روز ورود حضرت امام به ایران ، در بهشت زهرا به حفاظت مشغول بود .

لانه جاسوسی
در ۱۳ آبان ماه ۱۳۵۸ که دانشجویان مسلمان پیرو خط امام سفارت امریکا را تسخیر کردند ، عباس اولین کسی بود که وارد لانه جاسوسی شد . یک سال در آنجا فعالیت کرد . در همان لانه با یک دختر مسلمان و متعهد آشنا شد و ازدواج کرد و روز مبعث حضرت رسول اکرم (ص) خدمت حضرت امام رفتند و خطبه‌عقدشان را ایشان خواندند . زندگی خیلی ساده ای را با هم شروع کردند . همسرش نیز زینب وار همواره در کنار او ، در خدمت انقلاب و مردم مسلمان بود

فعالیت در سپاه و جبهه
پس از تحویل گروگانها عباس به عضویت سپاه پاسداران در آمد و در مرکز آموزش سپاه منطقه ۱۰ به فعالیت پرداخت . شبانه روز در سپاه کار می کرد . در دستگیری منافقین تلاش جدی داشت . چند بار منافقین می خواستند او را ترور کنند .
جنگ تحمیلی که شروع شد ، مشتاقانه به جبهه شتافت . در عملیات ((بیت المقدس )) فرمانده یکی از گردانهای تیپ حضرت رسول (ص) بود .در آن عملیات از ناحیه صورت مجروح شد مدتی در بیمارستان (( بهارلو )) بستری بود .کمی که حالش بهتر شد ، دوباره راهی جبهه گردید . در سال ۱۳۶۲ از طرف سپاه نامش برای زیارت حج در آمد . عباس برای تبلیغ انقلاب اسلامی ، به حج رفت و در آن جا فعالیتهای سیاسی داشت . از حج که باز گشت، گفتم : عباس ! خوش به حالت که رفتی و خانه خدا را زیارت کردی )) گفت : (( خیلی دلم می خواهدملاقات و زیارت خدا نصیبم شود .))
سردار بزرگوار حاج همت ، درباره تاثیر شگرف زیارت خانه خدا بر عباس می گوید : از مکه که برگشت ، در یک دنیای دیگر سیر می کرد . تو خودش نبود . گوشه ای خلوت می کردو به نماز شب می ایستاد و به راز و نیاز مشغول می شد. گریه هایش در نماز شب عارفانه بود . در تنهایی به درگاه خدا استغاثه می کرد . در اوج ناراحتی امکان نداشت یک ذره اخم و عصبانیت در وجود این انسان الهی راه پیدا کند . همیشه تبسمی نمکین بر لب بود .

برای چاپ مطلب بر روی تصویر مقابل کلیک نمایید.Print this page