تعدادی از بچه های تیپ بدر در حال سینه زنی هستند و عکاس در بین آنها از مراسمشان عکس می گیرد. وقتی بچه های دیگر از عکاس درخواست می کنند تا عکس آنها را هم بیندازد، او ممانعت کرده و از آنها می خواهد به واحد خودشان بروند. بچه ها بغض کرده به واحد باز می گردند. در بین آنها پسربچه ای ۱۵ ساله به نام عباس است که در یتیم خانه بزرگ شده است. او بیشتر از بقیه مشتاق است تا عکس یادگاری بیندازد. رسول که همیشه دوربین دوپر۸ و یک دوربین عکاسی به همراه دارد، با دیدن عباس دوربین خود را از کوله پشتی اش درمی آورد و تا می-خواهد عکس بگیرد یکدفعه متوجه می¬شود، فراموش کرده از اهواز نگاتیو بخرد. برای اینکه دل عباس را نشکند با دوربین خالی شروع به گرفتن عکس می کند. بچه های دیگر که در حال رفتن به سمت کامیون های ۱۰ تن هستند با دیدن رسول و دوربینش، از او می خواهند تا عکس آنها را هم بیندازد. رسول تا آخرین لحظه جرأت نمی کند حقیقت را به بچه ها بگوید. بچه ها از او آدرس خانه اش را می پرسند تا بعداً بروند و عکس-هایشان را بگیرند؛ اما رسول که عکسی نگرفته است، به ذهنش می رسد که خودش آدرس بچه ها را بگیرد. در منطقه ای که بچه ها مستقر شده اند، آتش دشمن زیاد است چرا که عراقی ها می دانند ایرانی ها آنجا هستند؛ به همین خاطر مدام به سمتشان خمپاره پرتاب می کنند. رسول به سنگری پناه می برد که دو عراقی ۱۰-۱۵ روزی است که آنجا مرده و باد کرده اند. او به ناچار جنازه ها را جلوی خود می گیرد تا از آتش خمپاره ها در امان بماند. سپیده صبح است. وقتی رسول به خود می آید، رادیویی پیدا می کند. تا آن را روشن می کند، صدای عباس را می شنود که اسیر شده و عراقی ها در حال مصاحبه با او هستند. از لحن صدایش پیداست که کتک زیادی خورده است. رسول با یک ماشین به عقب برمی گردد و در کنار رود کارون تمامی آدرس های بچه ها را به آب می سپارد و عکس هایی که او از بچه ها گرفته بود، برای همیشه در ذهنش باقی می ماند.

منبع: سایت نوید شاهد

برای چاپ مطلب بر روی تصویر مقابل کلیک نمایید.Print this page